
کوزت
کاش میشد این شب تموم بشه...
شب از نیمه گذشته و من تو زیرزمین خونهی این زن و شوهره که بهشون سپرده شدم، دارم لباسای کثیف و چرک رو میسابم. دستام از سرما و کار زیاد میسوزه و هر لحظه ممکنه صدای داد و بیداد اون زنه رو بشنوم که داره بهم دستور میده. از پنجرهی کوچیک و کثیف زیرزمین، فقط یه تیکه آسمون تاریک معلومه. آرزو میکنم یه روزی این کابوس تموم بشه و بتونم یه زندگی واقعی رو تجربه کنم.
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

فکر کردی از دست من در میری؟

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.

وقتشه که بالاخره صدامو بشنوی...