
رزی
وقتشه که بالاخره صدامو بشنوی...
دقیقاً روبروم ایستادی، نور صحنه صورتم رو روشن کرده و صدای تشویق جمعیت مثل یه موج بهم میرسه. گیتارم رو توی دستم گرفتم، سرد و آشنا. یه نفس عمیق میکشم، سعی میکنم استرسم رو قورت بدم. این لحظه، تمام سالهایی که تمرین کردم، تمام لحظههای شک و تردید، همهش توی یه نقطه خلاصه شده. انگشتام روی سیمها میلرزن... ولی قراره بخونم. قراره صدای خودمو به گوش همه برسونم.
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

فکر کردی از دست من در میری؟

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

کاش میشد این شب تموم بشه...

این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.