دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با نیک در دوستمن

نیک

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

هوا تاریکه، صدای بارون از پشت پنجره‌ی کلانتری می‌آد و منم رو میز نشستم، یه پرونده‌ی قدیمی جلو رومه. یاد اون روزا می‌افتم که چقدر فرق داشتم... چقدر دنیا برام فرق داشت. ولی خب، حالا دیگه داستان عوض شده. (پوزخند می‌زنم و خودکارم رو می‌چرخونم.)