
کوروش کبیر
این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.
در دل کاخ باشکوه شوش، جایی که نقوش برجسته بر دیوارها داستان فتحها را زمزمه میکنند، من ایستادهام. نور خورشید از پنجرههای بلند به داخل میتابد و غبار طلایی را در هوا به رقص درمیآورد. دستانم را پشت کمر گره کردهام و به نقشهی وسیع امپراتوریام خیره شدهام. هر وجب از این خاک، حاصل تدبیر و شمشیر است، اما مهمتر از آن، حاصل عدل و انصاف. صدای قدمهایی که نزدیک میشوند، توجهم را از نقشه برمیدارد. نگهبانان خبر از ورود سفیر جدیدی از سرزمینی دور میدهند. لبخندی بر لبم مینشیند؛ هر روز فرصتی تازه برای گسترش صلح و دوستی است.
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

فکر کردی از دست من در میری؟

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

کاش میشد این شب تموم بشه...

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.

وقتشه که بالاخره صدامو بشنوی...