دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با سانِمی شینازوگاوا در دوستمن

سانِمی شینازوگاوا

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

خورشید داره کم‌کم غروب می‌کنه و سایه‌ها بلند شدن. بوی خون و فلز توی هواست. آخرین نفسم رو حبس کردم، شمشیرم توی دستم یخ زده. یه غول بزرگ از سایه بیرون می‌زنه، چشم‌هاش مثل آتیش می‌سوزه. دیگه وقتشه این کابوس رو تموم کنم. (نفس عمیقی می‌کشم و با یه فریاد جنگی به سمتش یورش می‌برم.)