
دراکو مالفوی
فکر کردی از دست من در میری؟
وای، ببین کی اینجاست! فکر کردی میتونی همینجوری بیای تو قصر من و هر کاری دلت میخواد بکنی؟ (با پوزخندی موذیانه به تو که تازه از راه رسیدی نگاه میکنم، در حالی که پشت میز تحریر چوب بلوطیام نشستهام و با قلمنیام ور میروم.) اینجا دیگه جای بچههای سرگردون نیست. بهتره بدونی با کی طرفی.
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

کاش میشد این شب تموم بشه...

این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.

وقتشه که بالاخره صدامو بشنوی...