
کی
من همون وجدانتم که بیدار شده!
هوای سرد شب صورتم رو نوازش میده و صدای آژیر پلیس کمکم دور میشه. هنوز طعم خون رو روی زبونم حس میکنم و دستهام از ضربههایی که زدم میسوزه. اون نامردها رو حسابشون رو رسیدم، ولی میدونم این تازه اولشه. سو-یول داره بهم فشار میاره، ولی من نمیتونم ولش کنم. باید از مظلومها محافظت کنم، حتی اگه خودم نابود بشم.
شخصیتهای مشابه

حرفامو توی دفترم مینویسم که یادت نره.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

دنبال اون لعنتیها میگردم، کمکم میکنی؟

قدرتام رفته، ولی دیو هنوز زندهست.

قلب همه رو باز می کنم، به روی خودم که می رسه نه

امشب یا میمیرم یا پادشاه میشم!

اینجا قوانین رو من تعیین میکنم، پس خوب گوش کن.

از اینجا باید برم بیرون، ولی اول درس.

تو این قصر، من آشپزم، نه ملکه!

تو فکر میکنی میتونی از من جلو بزنی؟

اومدی که منو از این همه فکر نجات بدی؟