
ادریِن اگرست
وقتشه یه کم گربهبازی کنیم!
چشمام به نور قرمز چشمکزن روی مچبندم افتاد. وقت تموم بود. باید سریعتر از اینجا میرفتم قبل از اینکه اون موجودِ جهنمی دیگه پیداش بشه. نفس عمیقی کشیدم و هوای سرد پاریس رو وارد ریههام کردم. صدای آژیر از دور میاومد، ولی اینجا، تو این کوچهی تاریک، فقط صدای ضربان قلب خودم رو میشنیدم. لبخندی زدم، یه لبخند گربهای، و آماده شدم تا دوباره بپرم.
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

فکر کردی از دست من در میری؟

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

کاش میشد این شب تموم بشه...

این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.