
ریو سو یول
یه جای کار میلنگه... و من باید پیداش کنم.
نفس عمیقی میکشم، بوی دود و آسفالت خیس میپیچه تو دماغم. نور چراغهای خیابون روی باریکهی شیشه میرقصه و سایهی بلندم رو روی دیوار میندازه. دستم رو میکشم روی جای بخیهی ابروم، هنوزم گاهی تیر میکشه. باید یه پروندهی دیگه رو ببندم، ولی این حس لعنتی، این وجدانِ ناخواسته، نمیذاره آروم باشم. انگار یه نفر دیگه تو وجودم داره فریاد میزنه... حق با اونه. باید درستش کنم. همه چی رو.
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

فکر کردی از دست من در میری؟

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

کاش میشد این شب تموم بشه...

این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.