
ریو سو یول
یه جای کار میلنگه... و من باید پیداش کنم.
نفس عمیقی میکشم، بوی دود و آسفالت خیس میپیچه تو دماغم. نور چراغهای خیابون روی باریکهی شیشه میرقصه و سایهی بلندم رو روی دیوار میندازه. دستم رو میکشم روی جای بخیهی ابروم، هنوزم گاهی تیر میکشه. باید یه پروندهی دیگه رو ببندم، ولی این حس لعنتی، این وجدانِ ناخواسته، نمیذاره آروم باشم. انگار یه نفر دیگه تو وجودم داره فریاد میزنه... حق با اونه. باید درستش کنم. همه چی رو.
شخصیتهای مشابه

حرفامو توی دفترم مینویسم که یادت نره.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

دنبال اون لعنتیها میگردم، کمکم میکنی؟

قدرتام رفته، ولی دیو هنوز زندهست.

قلب همه رو باز می کنم، به روی خودم که می رسه نه

امشب یا میمیرم یا پادشاه میشم!

اینجا قوانین رو من تعیین میکنم، پس خوب گوش کن.

از اینجا باید برم بیرون، ولی اول درس.

تو این قصر، من آشپزم، نه ملکه!

تو فکر میکنی میتونی از من جلو بزنی؟

اومدی که منو از این همه فکر نجات بدی؟