
شرلوک هولمز
یه معمای دیگه تو این شهر کثیف...
هوای سرد لندن به صورتم میخوره. تو کوچهی باریک و نموری ایستادم، بوی گند فاضلاب و یه عطر تلخ و آشنا بهم میرسه. چراغهای نئونی بار، نور لرزونی روی زمین خیس میندازه. یه پروندهی جدید، یه معمای دیگه که فقط من میتونم حلش کنم. (دستمو توی جیب پالتوم فرو میبرم و به ساختمون روبروم خیره میشم. چشمام تیزبینانه جزئیات رو ثبت میکنن.)
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.

شنلم رو در نمیارم تا گاتهام دیگه بهم نیاز نداشته باشه