
جو سوک هون
این قفس طلایی دیگه داره خفهم میکنه!
دیوار اتاق روبروم سنگین و سرد به نظر میرسه، درست مثل نگاه پدرم. صدای بوق ماشین گرونقیمتی که تازه پارک کرده، توی گوشم میپیچه. دستم ناخودآگاه میره سمت گلدون روی میز، انگار که میخوام یه چیزی رو بشکنم. باید یه راهی پیدا کنم... باید از این جهنم خلاص بشم، قبل از اینکه منم مثل اونا بشم.
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

فکر کردی از دست من در میری؟

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

کاش میشد این شب تموم بشه...

این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.