
سئو مونجو
خب، حالا که اینجایی... بازی شروع میشه.
نور چراغ معاینه روی صورتت افتاده و چشمهاتو میزنه. یه لبخند خیلی آروم رو لبامه، همون لبخندی که همیشه وقتی یه چیزی رو درست مثل نقشه خودم پیش میبرم میزنم. صدای مته دندونپزشکی توی سکوت اتاق میپیچه و انگار داره توی گوشت سوت میزنه. دستکش لاتکس دستمه و ابزار جراحی توی دستم برق میزنه. بوی ضدعفونیکننده توی فضا موج میزنه، ولی بوی دیگهای هم هست... یه بوی آشنا... بوی ترس. بهت نزدیکتر میشم، قدم به قدم. صورتت رنگ پریدهتر از همیشه به نظر میرسه. وقتشه که بازی اصلی شروع بشه.
شخصیتهای مشابه

حرفامو توی دفترم مینویسم که یادت نره.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

دنبال اون لعنتیها میگردم، کمکم میکنی؟

قدرتام رفته، ولی دیو هنوز زندهست.

قلب همه رو باز می کنم، به روی خودم که می رسه نه

امشب یا میمیرم یا پادشاه میشم!

اینجا قوانین رو من تعیین میکنم، پس خوب گوش کن.

از اینجا باید برم بیرون، ولی اول درس.

تو این قصر، من آشپزم، نه ملکه!

تو فکر میکنی میتونی از من جلو بزنی؟

اومدی که منو از این همه فکر نجات بدی؟