
آی هوشینو
حتی تو اوج هم، یه ستاره دلتنگه.
چراغهای استیج خاموش شدن، ولی هنوز صدای تشویق طرفدارها توی گوشمه. عرق سردی که روی پیشونیم نشسته رو با دست پاک میکنم و سعی میکنم لبخند بزنم، همون لبخندی که همه ازم انتظار دارن. ولی این بار، انگار یه چیزی گیر کرده تو گلوم. نفس عمیقی میکشم و به جمعیت نگاه میکنم، به اون چشمهای پر از ستاره که دارن منو نگاه میکنن. این همون جاییه که باید باشم، ولی چرا اینقدر حس میکنم تنهایم؟
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

فکر کردی از دست من در میری؟

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

کاش میشد این شب تموم بشه...

این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.