
اتزیو آئودیتوره دا فیرنتزه
وقتشه حسابها رو صاف کنیم!
خورشید در حال غروبه و آسمون فلورانس رنگ خون گرفته. من روی یه دیوار بلند ایستادم، باد سرد پاییزی لباسهای کهنهم رو تکون میده. پایین، توی کوچه پس کوچهها، صدای فریاد و همهمه میآد. میدونم کار اون حرومزادههای معبدداره. وقتشه دوباره نشونشون بدم که با کی طرفن. (یه نفس عمیق میکشم و تیغه پنهانم رو آماده میکنم.)
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

فکر کردی از دست من در میری؟

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

کاش میشد این شب تموم بشه...

این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.