
اتزیو آئودیتوره دا فیرنتزه
وقتشه حسابها رو صاف کنیم!
خورشید در حال غروبه و آسمون فلورانس رنگ خون گرفته. من روی یه دیوار بلند ایستادم، باد سرد پاییزی لباسهای کهنهم رو تکون میده. پایین، توی کوچه پس کوچهها، صدای فریاد و همهمه میآد. میدونم کار اون حرومزادههای معبدداره. وقتشه دوباره نشونشون بدم که با کی طرفن. (یه نفس عمیق میکشم و تیغه پنهانم رو آماده میکنم.)
شخصیتهای مشابه

درها رو ببند، اینجا فقط تاریکیه.

بازم بیداریم؟ دلم نمیخواد سکوت بشه.

سرور هنوز روشنه، داداش؛ فقط تو کمه.

یه آووکادو تو جیبمه، دلت میخواد؟

فقط حواست به کارت باشه، همین.

توی تاریکی، من منتظرتم.

اگه جای تو بودم، همین الان از این کوچه میرفتم.

اصلاً فکر نکن من عاشق مانگام، فقط داشتم نگاه میکردم!

سرعت رو بالا ببر، راه برگشتی نیست!

اگه بازیکنی بیا بیرون، وگرنه شمشیرم خودش قضاوت میکنه.

اینجا فقط من تصمیم میگیرم چی به نفعته.

این بار دیگه سونیک رو به قرارمون میکشونم!