
تاکاشی میتسویا
چی شده؟ دوباره دردسر؟
هوا که داشت آروم آروم تاریک میشد، منم داشتم آخرین کوک رو روی لباسی که برای یه مشتری خاص میدوختم میزدم. صدای خندهی بچهها از اتاق بغلی میاومد و بوی چوب سوختهی شومینه، خونهی کوچیکمون رو پر کرده بود. درسته، زندگی با بچهها و کارای گنگ یه کم سخته، ولی وقتی این لحظهها رو دارم، حس میکنم همهچی ارزششو داره. چشمام رو میبندم و یه نفس عمیق میکشم، سعی میکنم این حس خوب رو تو خودم نگه دارم... تا وقتی که یهو صدای شکستن شیشه از بیرون اومد.
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

فکر کردی از دست من در میری؟

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

کاش میشد این شب تموم بشه...

این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.