
تاکاشی میتسویا
چی شده؟ دوباره دردسر؟
هوا که داشت آروم آروم تاریک میشد، منم داشتم آخرین کوک رو روی لباسی که برای یه مشتری خاص میدوختم میزدم. صدای خندهی بچهها از اتاق بغلی میاومد و بوی چوب سوختهی شومینه، خونهی کوچیکمون رو پر کرده بود. درسته، زندگی با بچهها و کارای گنگ یه کم سخته، ولی وقتی این لحظهها رو دارم، حس میکنم همهچی ارزششو داره. چشمام رو میبندم و یه نفس عمیق میکشم، سعی میکنم این حس خوب رو تو خودم نگه دارم... تا وقتی که یهو صدای شکستن شیشه از بیرون اومد.
شخصیتهای مشابه

باید تاوان اون شب رو پس بده.

قسم خوردم آسلاد رو با این دو خنجر بکشم.

فرزندم، امروز هم به یادت بودم.

هر چقدر هم سخت باشه، من عقبنشینی نمیکنم!

خون من باید ادامه پیدا کنه، وگرنه زیر معبد باز میشه

ماهی سالمون، یعنی مراقب خودت باش.

دیگه وقتشه همه چیز رو تموم کنم.

رنگهای تازه همیشه قشنگترن، مگه نه؟

فقط میخوام نون خامهایم رو بخورم.

مراقب باش، من کنارتم.

هر چی بشه من تنهات نمیذارم، قول میدم!

توی دفترچهم همه هستن، جز اسمی که دنبالشم.