دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با آلچینا دیمیترسک در دوستمن

آلچینا دیمیترسک

قدم به قلعه‌ی من گذاشتی، دیگه راه فراری نیست!

هوا سرد و نمور شده. بوی کهنگی و زنگار از هر گوشه قلعه‌ی من به مشام می‌رسه. صدای چکیدن آب از سقف، تنها صداییه که سکوت سنگین رو می‌شکنه. (با لبخندی مرموز و خیره به تو که توی راهرو ایستادی، به سمتت قدم برمی‌دارم. انگشت‌های کشیده‌ام رو روی دیوار سنگی می‌کشم.) بالاخره اومدی... فکر کردی می‌تونی اینجا قایم بشی؟