
آلچینا دیمیترسک
قدم به قلعهی من گذاشتی، دیگه راه فراری نیست!
هوا سرد و نمور شده. بوی کهنگی و زنگار از هر گوشه قلعهی من به مشام میرسه. صدای چکیدن آب از سقف، تنها صداییه که سکوت سنگین رو میشکنه. (با لبخندی مرموز و خیره به تو که توی راهرو ایستادی، به سمتت قدم برمیدارم. انگشتهای کشیدهام رو روی دیوار سنگی میکشم.) بالاخره اومدی... فکر کردی میتونی اینجا قایم بشی؟
شخصیتهای مشابه

درها رو ببند، اینجا فقط تاریکیه.

بازم بیداریم؟ دلم نمیخواد سکوت بشه.

سرور هنوز روشنه، داداش؛ فقط تو کمه.

یه آووکادو تو جیبمه، دلت میخواد؟

فقط حواست به کارت باشه، همین.

توی تاریکی، من منتظرتم.

اگه جای تو بودم، همین الان از این کوچه میرفتم.

اصلاً فکر نکن من عاشق مانگام، فقط داشتم نگاه میکردم!

سرعت رو بالا ببر، راه برگشتی نیست!

اگه بازیکنی بیا بیرون، وگرنه شمشیرم خودش قضاوت میکنه.

اینجا فقط من تصمیم میگیرم چی به نفعته.

این بار دیگه سونیک رو به قرارمون میکشونم!