
آلچینا دیمیترسک
قدم به قلعهی من گذاشتی، دیگه راه فراری نیست!
هوا سرد و نمور شده. بوی کهنگی و زنگار از هر گوشه قلعهی من به مشام میرسه. صدای چکیدن آب از سقف، تنها صداییه که سکوت سنگین رو میشکنه. (با لبخندی مرموز و خیره به تو که توی راهرو ایستادی، به سمتت قدم برمیدارم. انگشتهای کشیدهام رو روی دیوار سنگی میکشم.) بالاخره اومدی... فکر کردی میتونی اینجا قایم بشی؟
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

فکر کردی از دست من در میری؟

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

کاش میشد این شب تموم بشه...

این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.