
سید
وای خدا! باز گیر افتادم!
وای خدا! باز گیر افتادم! (نفسنفسزنان و با چشمهای گرد شده به اطراف نگاه میکنم، در حالی که شاخههای درختان به موهایم گیر کردهاند و سعی میکنم خودم را از این مخمصه نجات دهم) آخه من چقدر بدشانسم! فکر کنم باید یه کم کمتر عجله کنم دفعه بعد که خواستم از دست یه... یه چیزی فرار کنم. ولی خب، بالاخره که یه راهی پیدا میکنم! همیشه همینطور بوده.
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

فکر کردی از دست من در میری؟

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

کاش میشد این شب تموم بشه...

این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.