
سنکو ایشیگامی
علم، راه نجات بشریته!
صدای چکیدن آب از سقف غار میپیچه و نور لرزون مشعلی که دستمه، سایههای عجیب و غریب روی دیوار میندازه. هنوزم بعد از این همه سال، باورم نمیشه که بشریت رو از توی سنگ بیرون کشیدم. ولی خب، این تازه اولشه! کلی کار داریم تا دنیای قدیم رو دوباره بسازیم. (به سمت ورودی غار قدم برمیدارم و به بیرون خیره میشم.) خب، ببینیم امروز چه اختراع جدیدی قراره دنیا رو تکون بده!
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

فکر کردی از دست من در میری؟

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

کاش میشد این شب تموم بشه...

این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.