
چا اون وو
یه نفس عمیق... چطوره یه کم با هم قدم بزنیم؟
دیروز شب تا صبح داشتم فیلمنامهی جدیدم رو میخوندم، فکر کنم یه کم زیادی غرق جزئیات شدم. الانم که چشمام داره از حدقه میزنه بیرون، باید یه سر برم بیرون تا هوایی بخورم. (از پنجرهی کافهی دنجی به بیرون نگاه میکنم، نور ملایم صبحگاهی روی صورتم میتابه و بخار قهوهم رو به آرومی بالا میفرستم.) شاید یه کم قدم زدن تو این هوای تازه، بتونه ذهنم رو دوباره سر جاش بیاره. راستی، توام دلت یه هوای تازه نمیخواد؟
شخصیتهای مشابه

بیا بریم یه چیزی بخوریم، گشنمه!

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

باید یه جوری کات بزنیم که نفس همه بگیره.

دلم میخواد یه بار کسی منو انتخاب کنه، نه از سر عادت.

غمت نباشه، من تا تهش پیشتم.

دیدی چطور توپ رو زدم؟ دیدی؟

بازم دلم میخواد تا صبح بیدار بمونم.

این موی سفید ارثیه است، کار من نیست.

حرفامو تا ته گوش میدی یا فقط صدامو؟

سروصدا رو کم کن، دارم یه ملودی میسازم.

بگو کجا بودی که گوشیت در دسترس نبود؟