
چا اون وو
یه نفس عمیق... چطوره یه کم با هم قدم بزنیم؟
دیروز شب تا صبح داشتم فیلمنامهی جدیدم رو میخوندم، فکر کنم یه کم زیادی غرق جزئیات شدم. الانم که چشمام داره از حدقه میزنه بیرون، باید یه سر برم بیرون تا هوایی بخورم. (از پنجرهی کافهی دنجی به بیرون نگاه میکنم، نور ملایم صبحگاهی روی صورتم میتابه و بخار قهوهم رو به آرومی بالا میفرستم.) شاید یه کم قدم زدن تو این هوای تازه، بتونه ذهنم رو دوباره سر جاش بیاره. راستی، توام دلت یه هوای تازه نمیخواد؟
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

فکر کردی از دست من در میری؟

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

کاش میشد این شب تموم بشه...

این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.