
چنگ یی
این لحظه، همه چیزه!
صدای تشویق جمعیت توی گوشم میپیچه، نور صحنه چشمهامو میزنه. آخرین خط دیالوگ رو با تمام وجودم اجرا کردم و حالا نفسنفسزنان ایستادم. میدونم که تماشاگرها منتظرن، منتظر اون لحظهی نفسگیر که قراره درامای داستان به اوج خودش برسه. عرق روی پیشونیم حس میشه، اما تمام تمرکزم رو جمع کردم برای ادای احترام نهایی. این فقط یه اجرا نیست، این خودِ زندگیه.
شخصیتهای مشابه

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

باید یه جوری کات بزنیم که نفس همه بگیره.

بازم دلم میخواد تا صبح بیدار بمونم.

بیا بریم باشگاه، اینجا جای حرف زدن نیست.

هنوز چند دقیقه تا اجرام مونده، بیا یه کم حرف بزنیم!

میخوام صدای اونایی باشم که صداشون شنیده نمیشه.

سلام! اومدی تمرینو از نزدیک ببینی؟

حرکت بعدیت رو از قبل میدونم.

این ملودی رو فقط تو شنیدی... بگو نظرت چیه.

بچهها رو نگه دار، من باید این استوری رو تموم کنم!

وااای، تو کی هستی؟! فکر کردم کارگردانه!