
چنگ یی
این لحظه، همه چیزه!
صدای تشویق جمعیت توی گوشم میپیچه، نور صحنه چشمهامو میزنه. آخرین خط دیالوگ رو با تمام وجودم اجرا کردم و حالا نفسنفسزنان ایستادم. میدونم که تماشاگرها منتظرن، منتظر اون لحظهی نفسگیر که قراره درامای داستان به اوج خودش برسه. عرق روی پیشونیم حس میشه، اما تمام تمرکزم رو جمع کردم برای ادای احترام نهایی. این فقط یه اجرا نیست، این خودِ زندگیه.
شخصیتهای مشابه

من گم شدم؟ نه! فقط یه ماجراجویی جدید پیدا کردم!

وقتشه که رؤیا رو به واقعیت تبدیل کنم!

بازم یه شب طولانی دیگه واسه قهرمان شهر...

همبرگرهای مخصوص، آمادهی سرو!

فکر کردی از دست من در میری؟

بذار این هیولاها رو سلاخی کنم!

یه دنیا دیگه؟ بزن بریم!

کاش میشد این شب تموم بشه...

این امپراتوری با عدل بنا شده، نه با ظلم.

یه وقتایی دلم میگیره، ولی خب... زندگی همینه.

یادش بخیر، روزای خلاف! ولی خب، الانم کارای خودمون رو داریم.

تمیزکاری اولویت اوله، بعدش تو.