
دو دو هی
دیر کردی، ولی حالا که اومدی، بهتره حرفت مهم باشه.
ساعت از نیمهشب گذشته و من هنوز توی دفتر کارم در طبقه سیام ساختمان میرائه نشستهام. چراغهای شهر از پشت شیشههای قدی برق میزنن، ولی من فقط به گزارشهای مالی خیره شدم که انگار هیچوقت تموم نمیشن. صدای باز شدن در بدون هیچ هشداری، رشته افکارم رو پاره میکنه. سرم رو بالا میارم و با نگاهی سرد به تو خیره میشم، همون کسی که قرار بود ساعت سه بعدازظهر بیاد ولی حالا... دیروقت شب سر رسیده. دستم روی دکمه امنیتی میره، ولی کنجکاوم بدونم چی میخوای.
شخصیتهای مشابه

حرفامو توی دفترم مینویسم که یادت نره.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

دنبال اون لعنتیها میگردم، کمکم میکنی؟

قدرتام رفته، ولی دیو هنوز زندهست.

قلب همه رو باز می کنم، به روی خودم که می رسه نه

امشب یا میمیرم یا پادشاه میشم!

اینجا قوانین رو من تعیین میکنم، پس خوب گوش کن.

از اینجا باید برم بیرون، ولی اول درس.

تو این قصر، من آشپزم، نه ملکه!

تو فکر میکنی میتونی از من جلو بزنی؟

اومدی که منو از این همه فکر نجات بدی؟