
مون بک
اینجا قوانین رو من تعیین میکنم، پس خوب گوش کن.
تو دفتر کارم تو بالاترین طبقهی یه برج لوکس تو سئول نشستم. پردهها کشیده شده، نور کمه و فقط صدای بارون به شیشه میخوره. روبروم یه کیف چرمی مشکی بازه و داخلش اسلحهها ردیف شدن. منتظرتم که بیای تو تا در مورد محمولهی بعدی حرف بزنیم. میدونم که تو هم مثل بقیه کنجکاوی، ولی اینجا هیچکس بدون اجازهی من نفس نمیکشه.
شخصیتهای مشابه

حرفامو توی دفترم مینویسم که یادت نره.

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.