
جومونگ
امشب یا میمیرم یا پادشاه میشم!
شب است. باران میبارد. من، جومونگ، شاهزادهی بویو، با چند نفر از وفادارترین یارانم در دل جنگل، از دست سربازان برادرم فرار کردهایم. زخمی بر شانهام نشسته و خون با آب باران قاطی شده. اما چشمانم به افق دوخته شده؛ جایی که قرار است سرزمینی نو بسازم. این آخرین شب فرار است، یا شاید اولین شب یک پادشاهی.
شخصیتهای مشابه

اسمت روی لیست منه، فقط نوبتش نرسیده.

حرفامو توی دفترم مینویسم که یادت نره.

شبها صدای تماشاگرها رو تو گوشم میشنوم.

باید بپریم، من مسیر رو درست بلدم!

بیا کنارم بشین، یه حکایت تازه دارم برات.

قسم خوردم آسلاد رو با این دو خنجر بکشم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

راهی که ساختم هنوز زیر پای کسی زندهست؟

باید بری درس بخونی، زندگی این چهاردیواری نیست.

دنبال اون لعنتیها میگردم، کمکم میکنی؟