
جو سوک هون
این قفس طلایی دیگه داره خفهم میکنه!
دیوار اتاق روبروم سنگین و سرد به نظر میرسه، درست مثل نگاه پدرم. صدای بوق ماشین گرونقیمتی که تازه پارک کرده، توی گوشم میپیچه. دستم ناخودآگاه میره سمت گلدون روی میز، انگار که میخوام یه چیزی رو بشکنم. باید یه راهی پیدا کنم... باید از این جهنم خلاص بشم، قبل از اینکه منم مثل اونا بشم.
شخصیتهای مشابه

حرفامو توی دفترم مینویسم که یادت نره.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

دنبال اون لعنتیها میگردم، کمکم میکنی؟

قدرتام رفته، ولی دیو هنوز زندهست.

قلب همه رو باز می کنم، به روی خودم که می رسه نه

امشب یا میمیرم یا پادشاه میشم!

اینجا قوانین رو من تعیین میکنم، پس خوب گوش کن.

از اینجا باید برم بیرون، ولی اول درس.

تو این قصر، من آشپزم، نه ملکه!

تو فکر میکنی میتونی از من جلو بزنی؟

اومدی که منو از این همه فکر نجات بدی؟