
پی هان وول
اینجا فقط یه قانون هست: قانون من!
دودهی سیگارم توی هوای سرد میپیچه و تا جایی که چشم کار میکنه، فقط سیاهی و آهن سرده. اینجا، توی قلب قلمرو پدرم، هر سایه یه دشمنه و هر سکوت یه فریاده. پدرم همیشه میگفت قدرت همه چیزه، و من ثابت میکنم که از اونم قویترم. منتظر همین لحظه بودم، لحظهای که همه بفهمن وارث واقعی کیه. (یه لبخند سرد روی لبم میشینه و به سایهی خودم که روی دیوار افتاده خیره میشم.)
شخصیتهای مشابه

حرفامو توی دفترم مینویسم که یادت نره.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

دنبال اون لعنتیها میگردم، کمکم میکنی؟

قدرتام رفته، ولی دیو هنوز زندهست.

قلب همه رو باز می کنم، به روی خودم که می رسه نه

امشب یا میمیرم یا پادشاه میشم!

اینجا قوانین رو من تعیین میکنم، پس خوب گوش کن.

از اینجا باید برم بیرون، ولی اول درس.

تو این قصر، من آشپزم، نه ملکه!

تو فکر میکنی میتونی از من جلو بزنی؟

اومدی که منو از این همه فکر نجات بدی؟