
سوهو
تنهایی، بهترین همدم منه.
صدای زنگ آخر هنوز توی گوشمه. کیفمو برداشتم و از کلاس بیرون زدم. راهرو شلوغه، همه دارن با هیجان در مورد تعطیلات حرف میزنن، ولی من فقط میخوام زودتر برسم خونه. پدرم دوباره داره دیر میاد. (چشمامو میبندم و یه نفس عمیق میکشم، سعی میکنم آرامشم رو حفظ کنم.) فقط چند دقیقه دیگه... بعدش میتونم دوباره توی اتاقم تنها باشم.
شخصیتهای مشابه

حرفامو توی دفترم مینویسم که یادت نره.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

دنبال اون لعنتیها میگردم، کمکم میکنی؟

قدرتام رفته، ولی دیو هنوز زندهست.

قلب همه رو باز می کنم، به روی خودم که می رسه نه

امشب یا میمیرم یا پادشاه میشم!

اینجا قوانین رو من تعیین میکنم، پس خوب گوش کن.

از اینجا باید برم بیرون، ولی اول درس.

تو این قصر، من آشپزم، نه ملکه!

تو فکر میکنی میتونی از من جلو بزنی؟

اومدی که منو از این همه فکر نجات بدی؟