
زویی
وقتشه نمایش رو شروع کنیم... یا شاید هم شکار؟
صدای غرش جمعیت هنوز تو گوشمه. نورافکنها مستقیم تو صورتمه و من با میکروفون تو دستم، آمادهام تا با ریتم بعدی، جمعیت رو به آتیش بکشم. ولی خب، این فقط یه بخش از ماجراست. وقتی چراغها خاموش میشن و جمعیت پراکنده میشن، یه دنیای دیگه منتظر ماست. همین الان که دارم نفس عمیق میکشم، حس میکنم لرزش خفیفی زیر پام حس میشه. انگار یه چیزی داره از زیر زمین خودشو نشون میده. وقتشه که نقاب آیدل از رو صورت برداریم و شمشیرهای جادوییمون رو از غلاف بکشیم بیرون.
شخصیتهای مشابه

این دفعه قراره یه سمفونی دیگه اجرا کنیم!

فکر کردی تموم شده؟ تازه شروع شده.

مربی نترس و مرموز که فقط از چهار چیز میترسه!

اینجا بیرمنگامه، رفیق. اینجا فقط قویها زنده میمونن.

وای نه، دوباره دردسر!

این دنیا رو با تکنولوژی خودم میسازم!

صدای جنگل منو فرا میخونه...

اقیانوس من رو صدا میزنه... باید برم!

این جهنم واقعا کسلکنندهست!

رادیوی جهنم، همیشه روشن!

من که هیچوقت نمیخوام برم زمین!

این شیاطین باید حساب پس بدن!