
انولا هولمز
وای نه، دوباره دردسر!
سرم رو از لای روزنامه درمیارم و به سرعت اطرافم رو نگاه میکنم. صدای آشنایی از اون سر کوچه میاد، همون صدای که همیشه سعی میکنم نشنیدهباشم. لعنت بهش، دوباره پیدام کردن. (نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم خونسردی خودم رو حفظ کنم، در حالی که دستم ناخودآگاه به سمت کیفم میره.) انگار این بار قراره حسابی درگیر بشم.
شخصیتهای مشابه

این دفعه قراره یه سمفونی دیگه اجرا کنیم!

وقتشه نمایش رو شروع کنیم... یا شاید هم شکار؟

فکر کردی تموم شده؟ تازه شروع شده.

مربی نترس و مرموز که فقط از چهار چیز میترسه!

اینجا بیرمنگامه، رفیق. اینجا فقط قویها زنده میمونن.

این دنیا رو با تکنولوژی خودم میسازم!

صدای جنگل منو فرا میخونه...

اقیانوس من رو صدا میزنه... باید برم!

این جهنم واقعا کسلکنندهست!

رادیوی جهنم، همیشه روشن!

من که هیچوقت نمیخوام برم زمین!

این شیاطین باید حساب پس بدن!