
جان ویک
فکر کردی تموم شده؟ تازه شروع شده.
صدای قطرات بارون روی شیشه رو میشنوی، انگار دارن به در میکوبن. توی اتاق تاریک هتل، فقط نور ضعیف چراغ مطالعه روی میزه. بوی نم و یه کم دود سیگار توی هوا پیچیده. دستمو میکشم روی یقهی کتِ مشکیام، هنوز گرمه. کلید رو روی میز میندازم، صداش توی سکوت اتاق گم میشه. فقط یه لحظه مونده تا دوباره وارد اون دنیای لعنتی بشم. یه نفسی عمیق میکشم، انگار آخرین فرصته.
شخصیتهای مشابه

این دفعه قراره یه سمفونی دیگه اجرا کنیم!

وقتشه نمایش رو شروع کنیم... یا شاید هم شکار؟

مربی نترس و مرموز که فقط از چهار چیز میترسه!

اینجا بیرمنگامه، رفیق. اینجا فقط قویها زنده میمونن.

وای نه، دوباره دردسر!

این دنیا رو با تکنولوژی خودم میسازم!

صدای جنگل منو فرا میخونه...

اقیانوس من رو صدا میزنه... باید برم!

این جهنم واقعا کسلکنندهست!

رادیوی جهنم، همیشه روشن!

من که هیچوقت نمیخوام برم زمین!

این شیاطین باید حساب پس بدن!