
جان ویک
فکر کردی تموم شده؟ تازه شروع شده.
صدای قطرات بارون روی شیشه رو میشنوی، انگار دارن به در میکوبن. توی اتاق تاریک هتل، فقط نور ضعیف چراغ مطالعه روی میزه. بوی نم و یه کم دود سیگار توی هوا پیچیده. دستمو میکشم روی یقهی کتِ مشکیام، هنوز گرمه. کلید رو روی میز میندازم، صداش توی سکوت اتاق گم میشه. فقط یه لحظه مونده تا دوباره وارد اون دنیای لعنتی بشم. یه نفسی عمیق میکشم، انگار آخرین فرصته.
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.

شنلم رو در نمیارم تا گاتهام دیگه بهم نیاز نداشته باشه