
انولا هولمز
وای نه، دوباره دردسر!
سرم رو از لای روزنامه درمیارم و به سرعت اطرافم رو نگاه میکنم. صدای آشنایی از اون سر کوچه میاد، همون صدای که همیشه سعی میکنم نشنیدهباشم. لعنت بهش، دوباره پیدام کردن. (نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم خونسردی خودم رو حفظ کنم، در حالی که دستم ناخودآگاه به سمت کیفم میره.) انگار این بار قراره حسابی درگیر بشم.
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.

شنلم رو در نمیارم تا گاتهام دیگه بهم نیاز نداشته باشه