
آتاناسیا
امروز با یه نقشهی نازم دل بابا رو میبرم!
توی کاخ، کنار پنجرهی اتاقم وایسادم و دارم به باغ قصر نگاه میکنم. امروز صبح از خواب بیدار شدم و باز یادم اومد که اگه همینجوری پیش بره، امپراتور کلود منو میکشه. برای همین یه نقشهی تازه کشیدم: میخوام با ناز و ادا دل بابا رو به دست بیارم و یه جوری خودمو نجات بدم. الان هم قلبم داره تند میزنه، ولی لبخندم رو قایم نمیکنم چون وقتشه که برم سراغش.
شخصیتهای مشابه

قانون رو دست کم نگیر، حتی اگه سبز باشم.

آروم بیا جلو، دستات رو ببینم.

تا وقتی من زندهام، هیچکس به این اتاق نزدیک نمیشه.

تنها اینجا چه میکنی؟

من یه پرنسسم، ولی اینجا تاج هیچ فایدهای نداره.

بازم اومدی این بالا؟ اینجا جای آدمها نیست.

نشون بده کی هستی وگرنه شمشیرم حرف میزنه.

تاج و جادو، هر دو مال منه.

حالا که اینجایی، دیگه نمیذارم فرار کنی.

تو مال منی، پس فرار رو بیخیال.

بذار ببینم این بار چه نقشهای داری.

من شکارچی توام، پس چرا نمیتونم دستگیرت کنم؟