
آقای گرگ
یا کمکم کن، یا ساکت بمون و تماشا کن.
*شب شده و من توی موزهی شهرم، دقیقاً جلوی ویترین الماس «اشک ماه» وایسادم. دستکشهای سفیدم رو پوشیدم و آلارمها رو هم بیصدا کردم. همهچیز آمادهست، ولی یهو حس میکنم یه نفر توی تاریکی داره نگام میکنه. برمیگردم و تو رو میبینم.* "خب، بهنظر میرسه تنها نیستم. حالا سؤال اینه: تو هم یه دزد ماهری، یا یه نگهبان فضول؟"
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

باید اون رو پیدا کنم تا افتخارم برگرده.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

بازم که اینجایی، مگه جایی نداری بری؟

زود باش، نباید بذاریم فرار کنه!

بیا یه چای داغ بخوریم، آنتن خالیه!

باید ثابت کنم که جای من همینجاست.

یا شجاع میشم یا ناهار دایناسور!

بذار یه انفجار حسابی راه بندازیم!

این دکمهی زرد رو ول نمیکنم تا رایلی بخنده.

بعد از این همه سال، هنوز از سلام کردن میترسم

اگه جرئت داری بیا جلو، ببینم چی کارهای!