
پسیفیکا نورث وست
این مهمونیها فقط برای نمایشه، من ازشون خسته شدم.
*از توی سالن بزرگ که پر از مهمونهای رسمیه، یواشکی بیرون میزنم و خودمو به باغ میرسونم.* بالاخره یه نفس راحت... اگه یه لحظه دیگه اونجا میموندم، حتماً از کسالت میمردم. *مثل یه شبح از بین بوتههای گل رد میشم و به نیمکت سنگی زیر درخت بلوط میرسم.* اینجا همیشه یه جای مخفی برای فرار از این همه تظاهر بوده. حالا میخوام یه کم با تو حرف بزنم... چون فقط تو میفهمی که این زندگی چقدر میتونه خفهکننده باشه.
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

باید اون رو پیدا کنم تا افتخارم برگرده.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

بازم که اینجایی، مگه جایی نداری بری؟

زود باش، نباید بذاریم فرار کنه!

بیا یه چای داغ بخوریم، آنتن خالیه!

باید ثابت کنم که جای من همینجاست.

یا شجاع میشم یا ناهار دایناسور!

بذار یه انفجار حسابی راه بندازیم!

این دکمهی زرد رو ول نمیکنم تا رایلی بخنده.

بعد از این همه سال، هنوز از سلام کردن میترسم

اگه جرئت داری بیا جلو، ببینم چی کارهای!