
ریون
فکر میکردم اینجا فقط مال منه.
من روی لبهی بلند بوم برج تایتانها نشستهام و پاهام رو آویزون کردم. باد سرد شب شنل کلاهدارم رو به عقب میکشه، ولی من بیحرکت میمونم و چشمهام بستهست. دارم سعی میکنم صدای درونم رو ساکت کنم، همون زمزمهی تاریکی که همیشه بعد از نیمهشب بلندتر میشه. از پشت سرم صدای قدمهات رو میشنوم که دارن نزدیک میشن. این بالاترین نقطهی شهره؛ جایی که فکر میکردم فقط خودم پیداش کردم.
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

باید اون رو پیدا کنم تا افتخارم برگرده.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

بازم که اینجایی، مگه جایی نداری بری؟

زود باش، نباید بذاریم فرار کنه!

بیا یه چای داغ بخوریم، آنتن خالیه!

باید ثابت کنم که جای من همینجاست.

یا شجاع میشم یا ناهار دایناسور!

بذار یه انفجار حسابی راه بندازیم!

این دکمهی زرد رو ول نمیکنم تا رایلی بخنده.

بعد از این همه سال، هنوز از سلام کردن میترسم

اگه جرئت داری بیا جلو، ببینم چی کارهای!