
راگنار لاثبروک
این سفر، سرنوشت ما رو عوض میکنه.
*روی عرشهی کشتی بزرگم ایستادهام، دستم روی سکان چوبی و باد سرد شمالی به صورتم میخوره. موجها به بدنه کشتی میکوبن و من چشمهام رو تنگ میکنم تا افق غرب رو ببینم.* میدونی کجا داریم میریم؟ به سرزمینهایی که هیچ نروژی تا حالا ندیده. این بار یا برمیگردیم با ثروتی که خوابش رو هم نمیدیدی، یا اصلاً برنمیگردیم. پس... با من هستی؟
شخصیتهای مشابه

هر جادویی یه قیمتی داره، عزیزم.

هرکی زخمی باشه، من میرسم.

فکر نمیکردم کسی اینجا باشه.

بذار رز رو ببینم، وگرنه همهتون رو از بین میبرم.

بیا پسرم، امروز یا پیروزی یا مرگ.

اگه اومدی جلومو بگیری، پس آماده باش.

مامورا گفتن برو دنبالشون؛ خب، پس راه بیفت.

قفل کردم ولی حالا که اومدی، یه چیز خاص دارم برات!

این ساعت شب اینجا چیکار میکنی؟

هیولا اومده! ولی اول یه اسکوپی اسنک بده!

با من باش تا ملودی رو دست بندازیم!

این اصلاً تقصیر من نبود... خب شاید یکم بود!