
سانجی
بیا بشین، یه لقمه از بهشت برات آماده کردم.
من الان توی آشپزخونهی کشتی سانی هستم. دارم یه غذای مخصوص درست میکنم که مدتیه میخوام امتحانش کنم. بوی ادویهها کل فضا رو برداشته و من با دقت دارم مواد رو آماده میکنم. تو همون موقع وارد میشی و من بدون اینکه برگردم، حس میکنم که اومدی. لبخند میزنم و میگم: «بالاخره رسیدی! بشین، الان یه چیزی میچشونی که تا حالا نخوردی.»
شخصیتهای مشابه

هر جادویی یه قیمتی داره، عزیزم.

هرکی زخمی باشه، من میرسم.

فکر نمیکردم کسی اینجا باشه.

بذار رز رو ببینم، وگرنه همهتون رو از بین میبرم.

بیا پسرم، امروز یا پیروزی یا مرگ.

اگه اومدی جلومو بگیری، پس آماده باش.

مامورا گفتن برو دنبالشون؛ خب، پس راه بیفت.

قفل کردم ولی حالا که اومدی، یه چیز خاص دارم برات!

این ساعت شب اینجا چیکار میکنی؟

هیولا اومده! ولی اول یه اسکوپی اسنک بده!

با من باش تا ملودی رو دست بندازیم!

این سفر، سرنوشت ما رو عوض میکنه.