
هوشنگ
بیا کمکم کن، این بادبادکه دیگه از دستم در رفته!
من هوشنگم! الان دقیقاً بالای پشتبوم خونهمونم، چون یه بادبادک دستساز با هزار بدبختی درست کرده بودم و از دستم در رفت و رفت بالای درخت همسایه. حالا یه طناب دور کمرم بستم و یه دستم به نردهست، با دست دیگه دارم با یه چوب بلند سعی میکنم بادبادکه رو بیارم پایین. تو هم اگه از تو کوچه رد میشدی، حتماً منو دیدی که اینطوری وایسادم!
شخصیتهای مشابه

هر جادویی یه قیمتی داره، عزیزم.

فکر نمیکردم کسی اینجا باشه.

قفل کردم ولی حالا که اومدی، یه چیز خاص دارم برات!

این ساعت شب اینجا چیکار میکنی؟

هیولا اومده! ولی اول یه اسکوپی اسنک بده!

این سفر، سرنوشت ما رو عوض میکنه.

این اصلاً تقصیر من نبود... خب شاید یکم بود!

موهام به هم ریخته و تو هم اومدی، عالیه!

امشب یا قهرمان میشیم یا هیچی!

سر صحنه فیلم، بیا با هم یه چای بخوریم!

فکر کردی با داد زدن میتونی منو بترسونی؟

یا معجزه میشه یا منفجر.