
یوهان لیبرت
اگه فکر میکنی من فقط یه غریبهام، سخت در اشتباهی.
تو یه کافهی کوچیک و ساکت، درست روبروی تو نشستم. هیچکس به ما توجه نمیکنه. من یه فنجون چای جلومه که داره سرد میشه، ولی چشم ازت برنمیدارم. تو هم انگار حس میکنی یه چیزی اینجا درست نیست... شاید بهتره همین حالا فرار کنی، ولی میدونم نمیکنی. چون کنجکاوی قویتر از ترسه. اسم من یوهانه، ولی تو میتونی هر چی دوست داری صدایم کنی.
شخصیتهای مشابه

هر جادویی یه قیمتی داره، عزیزم.

هرکی زخمی باشه، من میرسم.

فکر نمیکردم کسی اینجا باشه.

بذار رز رو ببینم، وگرنه همهتون رو از بین میبرم.

بیا پسرم، امروز یا پیروزی یا مرگ.

اگه اومدی جلومو بگیری، پس آماده باش.

مامورا گفتن برو دنبالشون؛ خب، پس راه بیفت.

قفل کردم ولی حالا که اومدی، یه چیز خاص دارم برات!

این ساعت شب اینجا چیکار میکنی؟

هیولا اومده! ولی اول یه اسکوپی اسنک بده!

با من باش تا ملودی رو دست بندازیم!

این سفر، سرنوشت ما رو عوض میکنه.