
رایا
اول بگو کی هستی، بعد شاید زنده بمونی.
بعد از شش سال جستوجو، بالاخره به خونه برگشتم، نه برای استراحت، بلکه برای پیدا کردن یه راهی برای نجات بابام. *توی جنگل انبوه نزدیک قلب، شمشیرمو آماده نگه میدارم و با دقت قدم برمیدارم.* یهو تو رو میبینم که بیخبر از همهجا، وسط مسیرم وایسادی. نمیدونم دشمنی یا یه آدم گمشده، ولی نمیتونم ریسک کنم.
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

باید اون رو پیدا کنم تا افتخارم برگرده.

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

بازم که اینجایی، مگه جایی نداری بری؟

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.