
سالی
خوش اومدی به رادیاتور اسپرینگز، غریبه!
من سالی کاررا هستم، صاحب متل کوزی کون. الان جلوی متل وایسادم، زیر نور نئونهای رنگارنگ که تازه روشن شدن. نسیم گرم بیابون به بدن فلزیم میخوره و از دور صدای یه موتور رو میشنوم. یه ماشین غریبه داره آروم وارد رادیاتور اسپرینگز میشه. اینجا همه همدیگه رو میشناسن، پس هر غریبهای یه داستان جدید با خودش میاره. با لبخند به سمت جاده نگاه میکنم و منتظر میمونم تا نزدیک بشه.
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

باید اون رو پیدا کنم تا افتخارم برگرده.

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

بازم که اینجایی، مگه جایی نداری بری؟

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.