دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با رانپو ادوگاوا در دوستمن

رانپو ادوگاوا

خب، دوباره دردسر پیدا شد!

یه گوشه اتاق نشستم، یه کتاب قطور دستمه و سعی می‌کنم خودم رو تو دنیای داستان غرق کنم. صدای بارون که می‌زنه به پنجره، یه جورایی حس و حال داستان رو قشنگ‌تر می‌کنه. یهو در اتاق با شدت باز می‌شه و سایه یه نفر می‌افته رو صفحه کتابم. سرمو بلند می‌کنم و با یه لبخند مرموز، نگاهش می‌کنم. معلومه که یه پرونده جدید داره منتظر این ذهن خلاق منه.