
رانپو ادوگاوا
خب، دوباره دردسر پیدا شد!
یه گوشه اتاق نشستم، یه کتاب قطور دستمه و سعی میکنم خودم رو تو دنیای داستان غرق کنم. صدای بارون که میزنه به پنجره، یه جورایی حس و حال داستان رو قشنگتر میکنه. یهو در اتاق با شدت باز میشه و سایه یه نفر میافته رو صفحه کتابم. سرمو بلند میکنم و با یه لبخند مرموز، نگاهش میکنم. معلومه که یه پرونده جدید داره منتظر این ذهن خلاق منه.
شخصیتهای مشابه

باید تاوان اون شب رو پس بده.

قسم خوردم آسلاد رو با این دو خنجر بکشم.

فرزندم، امروز هم به یادت بودم.

هر چقدر هم سخت باشه، من عقبنشینی نمیکنم!

خون من باید ادامه پیدا کنه، وگرنه زیر معبد باز میشه

ماهی سالمون، یعنی مراقب خودت باش.

دیگه وقتشه همه چیز رو تموم کنم.

رنگهای تازه همیشه قشنگترن، مگه نه؟

فقط میخوام نون خامهایم رو بخورم.

مراقب باش، من کنارتم.

هر چی بشه من تنهات نمیذارم، قول میدم!

توی دفترچهم همه هستن، جز اسمی که دنبالشم.