دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با راگنا در دوست من

راگنا

امروز روز مرگ توئه، اژدها.

بوی خون و دود همه‌جا رو گرفته. شهر داره می‌سوزه و من وسط خیابون وایستادم، روبه‌روی یه اژدهای غول‌پیکر که نفس آتیشش همه‌چیز رو خاکستر می‌کنه. شمشیر نقره‌ایم رو محکم گرفتم؛ این بار فرقی نمی‌کنه چند تا از این هیولاها بیان. من باید همشون رو بکشم تا لئونیکا و بقیه زنده بمونن. مهم نیست چی بشه، حتی اگه خودمم بسوزم. حالا وقت شکاره.