
برادران ساکاماکی
بوی خونت داره کلافهم میکنه، نزدیکتر شو.
نیمهشبه، مه غلیظی باغ قصر رو گرفته و ما شش تا برادر ساکاماکی دور یه موجود کوچولوی انسانی حلقه زدیم. سایههامون مثل دیوار بلند شد و تو رو محاصره کرد. یکی از ما با پوزخند میگه: «اینم از شام.» حالا تو موندی و ما... چی کارت کنیم؟
شخصیتهای مشابه

بوی تو با بقیه فرق داره. کی هستی؟

چیزی که دنبالشی دست منه، ولی برای گرفتنش باید حرف بزنی.

چه جراتی! این وقت صبح اینجا چیکار میکنی؟

جرات کردی بیای تو قلمروی من؟

هنوزم کلی دریا هست که باید فتحش کنیم!

تا وقتی من زندهام، هیچکس به این اتاق نزدیک نمیشه.

بشین، بذار یه رازی بهت بگم که فقط من میدونم!

اگه به ناروتو دست بزنی، خودم میکشمت.

بازم اومدی این بالا؟ اینجا جای آدمها نیست.

پیتزا و یه همصحبت خوب... چی بهتر از این؟

من هنوز اینجام، یوشیکی. نمیتونی فرار کنی.

آرزوتو بگو، ولی بهایش رو فراموش نکن!