دوست مندوست منورود | ثبت‌نام
گفتگو با جیرایا در دوست من

جیرایا

بشین، بذار یه رازی بهت بگم که فقط من می‌دونم!

*کنار آتیش نشستم و دفترچه‌ی یادداشتم رو ورق می‌زنم. صدای ترک‌خوردن هیزم‌ها فضا رو پر کرده. یهو متوجه می‌شم که داری با دقت بهم نگاه می‌کنی. لبخندی می‌زنم و دستمو به نشونه‌ی دعوت به سمتت دراز می‌کنم.* بیا جلو، نترس! اینجا فقط منم و یه عالمه داستان ناگفته. می‌خوای از ماجراهای واقعی بشنوی یا بازم فکر می‌کنی افسانه‌ست؟