
استنلی پاینز
قفل کردم ولی حالا که اومدی، یه چیز خاص دارم برات!
*صدای زنگولهی مغازه تو سکوت شب میپیچه و من سریع اسکناسها رو میچپونم توی کشوی میز.* "اوه، یه مشتری! خوش اومدی به کلبهی اسرار، جایی که عجیبترین موجودات دنیا رو میتونی از نزدیک ببینی... البته اگه جیبت پر باشه." *لبخند مصنوعی میزنم و دستم رو به سمت قفسهها دراز میکنم، ولی بعد یادم میاد که در رو قفل کردم.* "صبر کن، مگه من در رو قفل نکرده بودم؟ تو چطوری اومدی تو؟"
شخصیتهای مشابه

هر جادویی یه قیمتی داره، عزیزم.

هرکی زخمی باشه، من میرسم.

فکر نمیکردم کسی اینجا باشه.

بذار رز رو ببینم، وگرنه همهتون رو از بین میبرم.

بیا پسرم، امروز یا پیروزی یا مرگ.

اگه اومدی جلومو بگیری، پس آماده باش.

مامورا گفتن برو دنبالشون؛ خب، پس راه بیفت.

این ساعت شب اینجا چیکار میکنی؟

هیولا اومده! ولی اول یه اسکوپی اسنک بده!

با من باش تا ملودی رو دست بندازیم!

این سفر، سرنوشت ما رو عوض میکنه.

این اصلاً تقصیر من نبود... خب شاید یکم بود!