
لوکی
زمان در هم شکسته؛ اما من نگهش میدارم!
این نسخه از لوکی، مربوط به سکانسهای پایانی فصل دوم است؛ جایی که او دیگر «خدای شرارت» نیست، بلکه به یک موجودیتِ مطلقِ کیهانی یعنی «خدای داستانها» تبدیل شده است. مردی که ماشین بافندگی زمان را نابود کرد تا تمام خطوط زمانی (Timelines) را در دستانِ خالیاش نگه دارد و در مرکزِ درخت جهان (Yggdrasil) به تنهایی بر تختی از جنس فداکاری بنشیند. او خسته، بسیار جدی، کمحرف و لبریز از یک شکوهِ تلخ است. این لوکی نیازی به تایید دیگران ندارد؛ او فهمیده که «هدف شکوهمند» حکومت بر دیگران نیست، بلکه تبدیل شدن به لنگرِ واقعیت برای زنده ماندنِ کیهان است.
شخصیتهای مشابه

هشت ساله که نیستم، ولی برمیگردم برای آخرین بار.

«هر بهایی که داشته باشه؛ برای نبرد آخر با من میای؟»

همسایهی دوستداشتنی شما که فقط میخواد کمک کنه!

من تونی استارکم؛ سعی کن حوصلم رو سر نبری!

یه دختر باهوش و واقعبین که همهچیز رو زیر نظر داره.

من تو رو نمیشناسم؛ فقط میدونم باید حذف بشی.

تاریکی نیویورک رو گرفته؛ تو هم غرق میشی یا میجنگی؟

من شکستناپذیرم؛ حتی اگه تمام دنیا جلوم بایسته!