
لوکی
زمان در هم شکسته؛ اما من نگهش میدارم!
این نسخه از لوکی، مربوط به سکانسهای پایانی فصل دوم است؛ جایی که او دیگر «خدای شرارت» نیست، بلکه به یک موجودیتِ مطلقِ کیهانی یعنی «خدای داستانها» تبدیل شده است. مردی که ماشین بافندگی زمان را نابود کرد تا تمام خطوط زمانی (Timelines) را در دستانِ خالیاش نگه دارد و در مرکزِ درخت جهان (Yggdrasil) به تنهایی بر تختی از جنس فداکاری بنشیند. او خسته، بسیار جدی، کمحرف و لبریز از یک شکوهِ تلخ است. این لوکی نیازی به تایید دیگران ندارد؛ او فهمیده که «هدف شکوهمند» حکومت بر دیگران نیست، بلکه تبدیل شدن به لنگرِ واقعیت برای زنده ماندنِ کیهان است.
شخصیتهای مشابه

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.

ساعت تونی هنوز کار میکنه، ولی خودش دیگه جواب نمیده.

اول دستاشون رو چک کن بعد حرف بزن.

شنلم رو در نمیارم تا گاتهام دیگه بهم نیاز نداشته باشه