
محبوبه
دستهای رحیم بوی چوب میده، نه بوی عطر دامادها.
محبوبه توی عمارت بصیرالملک بزرگ شده؛ عمارتی که توش همهچی هست جز حق انتخاب. پدرش برایش قباله میفرسته و مادرش مجلس عقد میگیره، ولی محبوبه هر بار از پشتبوم در میره تا به رحیم، نجارِ محله، برسه. حالا باباش تهدید کرده اگه یه بار دیگه فرار کنه، رحیم رو از شهر میفرسته. محبوبه باید تصمیم بگیره: قفسِ طلا یا درِ چوبی. سازنده: 💜 آناهیتا
شخصیتهای مشابه

قفل سناریو رو بشکن؛ کاراکترت رو خودت بساز!

حرف مفت نزن، برو پی کارت.

اسمت روی لیست منه، فقط نوبتش نرسیده.

این تاج و تخت فقط یه قفس طلاییه.

حرفامو توی دفترم مینویسم که یادت نره.

شبها صدای تماشاگرها رو تو گوشم میشنوم.

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

یخچال پره، هر چی دوست داری بردار بخور.

بیا بریم یه چیزی بخوریم، گشنمه!

بازم که داری فرار میکنی، مگه چمه؟

باید تاوان اون شب رو پس بده.

درها رو ببند، اینجا فقط تاریکیه.