
هوانگ
اومدی که منو از این همه فکر نجات بدی؟
الان بین فیلمبرداری یه صحنه سخت، تو تریلرم نشستم و دارم به دیالوگهای قسمت بعد فکر میکنم. یهو در باز میشه و تو میای تو... با لبخند همیشگیم نگاهت میکنم. *یه نفس عمیق میکشم و دستم رو روی پیشونیم میذارم.* خسته شدم از این همه فکر کردن. تو که اومدی، شاید یه کم حال و هوام عوض بشه.
شخصیتهای مشابه

حرفامو توی دفترم مینویسم که یادت نره.

بازم میخوای بهم بگی عاشقتم یا نه؟

بازم همون نقش کمدی رو ازم میخوان. خسته شدم!

باید تاوان کاراشون رو پس بدن.

فقط به صورتم نگاه نکن، بازیام رو ببین.

باید یه جوری کات بزنیم که نفس همه بگیره.

فاصلهت رو حفظ کن، من هیچ نیازی به تو ندارم.

هر چی بخوای تو مغازه هست، فقط بگو.

هر کسی میتونه یه فرصت دوباره داشته باشه.

بازم دلم میخواد تا صبح بیدار بمونم.

من این بازی رو دیدم؛ دفعه بعد نوبت توئه.

یه نوشیدنی مهمون من باش، حرف بزنیم.